هسته مرکزی درگیری
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 6:44
من هیچوقت نتونستم با یه دوست درباره درگیری های ذهنیم پیش اومده صحبت کنم. در واقع اگه هم فرصت پیش اومده باشه یه جوری بحث پیچیده میشه و از موضوع اصلی دور میشم که عوض اینکه یه باری از رو دوشم برداشته بشه بیشتر از قبل احساس سنگینی میکنم. انگار این اتفاق قرار نیست برای من جواب بده. هیچ چیزی قرار نیست برا...
اینا رو از جلو چشم من جمع کن!
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 6:44
پدر من هر روز از خونه میره بیرون، وقتی میاد خونه یه سری چیزایی که قابل خوردن هست با خودش میاره. و من بدون اینکه ببینم اون خوراکی رو دوست دارم یا نه، میرم سراغش.xa0میدونی این به ظاهر یه لطفه برای کسی که دائم دنبال یه چیزی برا خوردن میگرده، در واقع برای کسی که درگیر پرخوری عصبی هست، این کار ینی تو میخ...
گاهی وقتا درک کردن یسری ادما سخت میشه، مگه نه؟
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 6:44
امروز بعد از ظهر یه اتفاق خاص افتاد.مامان داشت با داداشم حرف میزد درباره مشغله ذهنی و این چیزا و گفتم پس من که فیلم نگاه میکنم تا یکم تو ارامش باشم نباید بخاطرش سرزنش بشم. جوابی که گرفتم قابلیت ایجاد
ولی افتاد مشکلها
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 6:44
داشتم به این فکر میکردم شاید همه چیز رو خودمون رو انتخاب کردیم، مثلا وقتی قرار بود معلوم بشه کجا به دنیا بیایم بهمون گفتن: تو چند تا انتخاب داری، اینکه یه ادم شاد تو برزیل باشی، یا یه معلم تو آلمان یا
بالاخره هر کسی یه شریک برای روزای سختش نیاز داره
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 6:44
تو این روزا که همه نگرانیشون کروناس، دوست داشتم یکی بود که غیر از خودم که به این فکر میکرد الان وضعیت دندون من چی میشه و پس دیگه کی باید برم دندون پزشکی. باهام حرف میزد و بهم اطمینان میداد که چیزی نمیشه.xa0
کیه داره مینویسه؟
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:47
قطع ارتباطم با ادما باعث شده اصلا دوست نداشته باشم کسی منو ببینه. اینجوری که اگه بهم بگن بیا بریم بیرون، دلم میخواد خودمو تو دیوارای خونه قایم کنم تا منو نبرن بیرون، یا وقتی مهمون میاد یه سلام کنم و ب
زندگی اجباری
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:47
اینکه بذام تصمیم میگیرن و میگن فلان جا فلان وقت برو و فلان جا نیا و هر چی ما میگیم عمل کن، باعث میشه فککنم یه احمق عقب افتاده نفهمم که خودش هیچ اراده ای نداره و روز به روز ببشتر حالم از خودم به هم بخوره.من از همه این تفریحات اجباری متنفرم و از این سردرد های عصبی که میگیرم خستم.و هرروز دوست دارم خودم...
وضعیت نامعلوم
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
مینا تو خونشون تقریبا زندونیه، ولی وقتی میره بیرون ماشین زیر پاشه. ولی پشت فرمونه اعتماد به نفسش غوغا میکنههنوز کلی شور داره و کار میکنه و یاد میگیره، به همه چیزایی توجه میکنه که شاید هیچ ربطی بهش ند
راه درازه
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
نمیفهمم چجوری مردم میدونن برا ایندشون میدونن باید چیکار کننمن گفتم برم سر کار، گفتن برو درس بخونگفتم دری بخونم، دیدم پول ندارم، دیدم همه چیز که درس نیست، دیدم اینی که بره درس بخونه ادم خوشحالی نیستگفتم دنبال کار میگردم، درس هم میخونمدنبال کار میگردم جدیدا، هنوز پیدا نکردم، ولی امیدوارم پیدا کنمدرس ر...
قرصا اثرشو از دست داد
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 3:54
روز خوبی نبوداصلا نبودحال دلم بد بودهنوزم یکم هستیکم ناامیدی، یکم تنفر از خود، یکم ترس از اونی که نزدیکتهیسری چیزا درد داره. خیلیا نمیفهمنمثل یه زخم کهنه که هی پانسمان میکنی و باز بعد یه مدت دهن باز
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 3:54
خواهرم همیشه یه شونه برا گریه هاش داشت. بعضی وقتا که با دخترای فامیل تنها حرف میزد، تنها، تو اتاق، من یهو میرسیدم و میدیدم چشماش خیسه از اشک. برعکس من، همیشه تنها بودم. اون موقع میگفتم چقدر گناه دار
در مدح مجازی
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 3:54
یه مدت حالم حسابی گرفته بود. تنها چیزی که لازم داشتم یه آدم بود که باهاش حرف بزنم. اینو وقتی فهمیدم که یه آدم اومد حالمو پرسید. چیزی که لازم داشتم این بود که یکی دوستم داشته باشه، اینکه بهم بگه دوستم
حالتی شبیه انفجار
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 3:54
کلمه تو مغزم زیاده، مفهوم تو ذهنم زیاده، جمله ها منو یاری نمیکننوسط راه منو گذاشتنxa0
احساس بدی دارم
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 3:54
خواب دیدم دوستم ازدواج کردهتو جشنش من شاد نبودممثل همیشهاز برنامه ها عقب بودمکسی بهم گوش نمیدادکسی باهام حرف نمیزدتنهای تنهاو من خسته و غمگین و خیره به شاخه گل هایی که تو دستمهو فرصتی که برای تبریک پیش نمیاد...xa0xa0xa0xa0
نگهبان تنهایی!!!
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 3:54
من دارم از تنهاییم محافظت میکنمینی هر کاری که میکنم، دور شدن از ادما، قایم شدن ازشون، همش بخاطر اینه که احساس میکنم تنهاییم تو خطرهولی تا کی میتونم اینجوری ادامه بدم؟ تا وقتی همه کسایی که همسن من هستن
تو نشسته ای کجای ماجرا؟
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 3:54
وسط تحویل، به این فکر میکنی قراره بعدا چی بشه؟هیچوقت نفهمیدم کدوم قسمت زندگی مهمتره! درس بخونم که به یه درجه علمی برسم؟ کار کنم که به یه موقعیت خوب اجتماعی برسم؟ در شرایطی که فکر میکنم باید صبر کنم یا
داستان دوری
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 2:52
روزی که اکانت توییترم رو راه انداختم گفتم حرفای کوتاه رو اونجا میزنم، حرفای بلند رو میارم اینجا. ولی به جای اینکه حرفهام دسته بشه، کوتاه شد، اینقدر کوتاه همش همونجا گفته بشه و چیزی برا وبلاگ نمونهولی میام اینجا، چون اونجا چند نفر منو میشناسن، میام اینجاچون اونجا تا الان خیلی زیاد روضه خوندم و دیگه ب...
هوا کمه!
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 2:46
روزی که وارد دانشگاه شدم فکر میکردم من چقدر خوشبختم که الان اینجام. آدمهایی با رتبه های زیر ده میدیدم و فکر میکردم بهتر از این نمیشه.xa0 من تو دانشگاه تحقیر شدم، کوچیک شدم، حقم خورده شد، ولی باز هم دانش
روزنوشت
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 2:46
امروز از دنده چپ از خواب بیدار شده بودم. حوصله نداشتم. نمیخواستم از تختم بیام بیرون. ولی اومدم. رفتم دانشگاه. کم کم حالم جا اومد. کی؟ وقتی داشتیم برمیگشتیم خوابگاه! خوب بودم. تا این آخرای شب. دوباره مچاله شدم تو خودم. ناراحت. خسته...xa0 چیه این موبایل؟ دوباره دستم گرفتم. حالم بهتر شد. این آدمهای مجا...
وقت تغییره...
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 2:46
یه جوری باعث شدم از رشته ای که دارم توش درس میخونم بیزار بشم که اگر انواع مختلف تسهیلات هم بهم بدن، حاضر نیستم ارشد این رشته رو بخونم.xa0 یه استادی داریم که برای یه سری ها اونقدر وقت میذاره که همه سوالا