الان چند روزی هست حالم خوب نیست. هیچ شونه ای نیست برا گریه های من. حرف ها منو خفه کردن.
اون روزا کسی یاد من نداد حرف بزنم. حرف دلم شد آلت قتاله برام. از گلوم خارج نمیشه.
هیچکس نمیفهمه چی میکشم. همه از کنارم رد میشن، میبینن لبخند میزنم، میگذرن. میگن حالش خوبه
دروغ هم نیست. حالم خوبه. حالم انگار خوبه...
خواهرم هیچوقت نفهمید هیچوقت حرف نزدن چه حسی داره.
یه دوستی هست میگه تو درد نکشیدی. کسیه که از نوجوونی تنها نبوده، کسیه که داداشش همیشه پشتش بوده، کسیه که میتونست حداقل از یک نفر چیزی رو پنهان نکنه، کسیه که همیشه یه نفر از نظر احساسی همراهش بوده. اون درد تنهایی نکشیده. درد اینکه هیچوقت انتخاب اونی که میخوای نباشی. اون خیلی چیزا رو تو زندگی حق خودش میدونه، چیزایی که به طور طبیعی حق هر آدمیه، اون هیچوقت نفهمید من چرا از این حق کوتاه اومدم. اون هیچوقت اینو نمیفهمه.
فقط اینا نیستن
هیچکس جای من بزرگ نشده
هیچکس جای من زندگی نکرده
آدما هیچوقت نمیفهمن چرا سر یه چیزایی الکی حساسم. اونا نمیفهمن دلیل کارهام رو. اینا از من میخوان عوض بشم. میخوان یه جور دیگه رفتار کنم. نمیدونن چرا اینجوری شدم، نمیدونن چرا میخوام خودم باشم.
اونا منو تنها میذارن. دقیقا وقتی که نباید بذارن
من نمیتونم هیچکس رو دوست داشته باشم. فقط انتخاب میکنم با یسری روابطم رو ادامه بدم با یسری دوستانه رفتار کنم و با یسری اصلا حرف نزنم...
من هیچ احساس خوبی تو خودم ندارم
امیدوارم خوب بشم
ولی تو که اینو میخونی، تو خودت باش، تو خوب باش، تو بهترین خودتی، خودتو دوست داشته باش...
برچسب:
نویسنده: امیر فدایی