اصلا نبود
حال دلم بد بود
هنوزم یکم هست
یکم ناامیدی، یکم تنفر از خود، یکم ترس از اونی که نزدیکته
یسری چیزا درد داره. خیلیا نمیفهمن
مثل یه زخم کهنه که هی پانسمان میکنی و باز بعد یه مدت دهن باز میکنه
خسته میشی از چیزی که هستی
جون نداری یسری چیزا رو توضیح بدی، رو نداری یه سری چیزا رو بگی
میبازی ، ولی باختت از این نیس که نتونستی دفاع کنی. از اینه که نخواستی دفاع کنی
میشینی نگاه میکنی که برنده هم چندان خوشحال نیست از بردش، چون خودش هم میدونه داستان از چه قراره.
جدیدا این روز ها رو میگذرونم چون میخوام بدونم دنیا برا آینده چی در نظر گرفته برام. نه برا اینکه از این روزا استفاده کنم نه برا اینکه لذت ببرم
فقط برا اینکه بدونم بعدش چی میشه...
برچسب:
نویسنده: امیر فدایی