یک مشت رنگ صورتی

متن مرتبط با «تا جایی که پاهایم توان داشت» در سایت یک مشت رنگ صورتی نوشته شده است

روایت تازه از هیسسس!

  • نیلوبلاگ

    در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «هیسسس!» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نمیتونم هیچ جایی بگمنمیدونم چراولی حرف تو گلوم میخشکهفرصتش که پیش میاد بگم استرس میگیرم، از عکس العملا میترسم، از حرفا میترسم، حتی از اینکه یه مشکلی پیش بیاد و نشه و خودمو سرزنش کنم که چون گفتم نشد هم میترسمخیلی وقته نمیتونم با کسی حرف بزنمخی...

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از Doesn't matter how many times you told yourself you don't need anyone

  • نیلوبلاگ

    در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «Doesn't matter how many times you told yourself you don't need anyone» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. I feel like I've lost all my friends. Nobody's here to comfort me. And tells me that I wouldn't be any less for them, doesn't matter what happens. ...

    ادامه مطلب
  • ماجرای ادمی که نوشته شده

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «ادمی که نوشته شده» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. یه توییت خوندم میگفت مادرش روزمره هاشو مینوشته و کلی شده و بعد از فوتش جمع کردن دفترهاشو، حالا چند سال بعد دلش خواسته اونارو بخونه. به نوشته های خودم فکر کردم که خیلیاشون عجیب و غریب و افتضاحن. واقعا چی برای اونایی که دلش...

    ادامه مطلب
  • ادمی که نوشته شده

  • نیلوبلاگ

    یه توییت خوندم میگفت مادرش روزمره هاشو مینوشته و کلی شده و بعد از فوتش جمع کردن دفترهاشو، حالا چند سال بعد دلش خواسته اونارو بخونه. به نوشته های خودم فکر کردم که خیلیاشون عجیب و غریب و افتضاحن. واقعا چی برای اونایی که دلشون تنگ ما میشه میذاریم؟ دارم فکر میکنم یسری رو نابود کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گاهی وقتا درک کردن یسری ادما سخت میشه، مگه نه؟

  • نیلوبلاگ

    امروز بعد از ظهر یه اتفاق خاص افتاد.مامان داشت با داداشم حرف میزد درباره مشغله ذهنی و این چیزا و گفتم پس من که فیلم نگاه میکنم تا یکم تو ارامش باشم نباید بخاطرش سرزنش بشم. جوابی که گرفتم قابلیت ایجاد ...

    ادامه مطلب
  • ولی افتاد مشکلها

  • نیلوبلاگ

    داشتم به این فکر میکردم شاید همه چیز رو خودمون رو انتخاب کردیم، مثلا وقتی قرار بود معلوم بشه کجا به دنیا بیایم بهمون گفتن: تو چند تا انتخاب داری، اینکه یه ادم شاد تو برزیل باشی، یا یه معلم تو آلمان یا...

    ادامه مطلب
  • داستان دوری

  • نیلوبلاگ

    روزی که اکانت توییترم رو راه انداختم گفتم حرفای کوتاه رو اونجا میزنم، حرفای بلند رو میارم اینجا. ولی به جای اینکه حرفهام دسته بشه، کوتاه شد، اینقدر کوتاه همش همونجا گفته بشه و چیزی برا وبلاگ نمونهولی میام اینجا، چون اونجا چند نفر منو میشناسن، میام اینجاچون اونجا تا الان خیلی زیاد روضه خوندم و دیگه بعضی وقتا خودم خجالت میکشم. میام، اینجا خونه قدیمی منه، دیر به دیر، ولی یادم نمیره اینجا رو...

    ادامه مطلب
  • اولین کنسرتی که رفتم

  • نیلوبلاگ

    دیشب برا اولین بار رفتم کنسرت. قبلش دوستم پرسید چه حسی داری؟ گفتم معمولیم. گفت تو هم که همیشه بی حسی. دو ساعت ریتم گرفتیم و دست زدیم و جیغ کشیدیم و همخونی کردیم. تهش دوباره دوستم پرسید حالا حست چیه؟ گفتم عاااالی بود. خوش گذشت. شاد بودیم. زندگی رو بغل کردیم و دوباره انسان شدیم. هرچند آخرش یه دعوای جزیی داشتم با اونا که ردیف جلو بودن، ولی نتونست از خوشی که داشتم کم کنه....

    ادامه مطلب
  • کجایید؟

  • نیلوبلاگ

    کجایید ای رفیقان قدیمی؟ کجا؟...

    ادامه مطلب
  • من در آستانه بیست و یک سالگی

  • نیلوبلاگ

    کی بود میگفت تنها بودن احساسات یه دختر رو خشک میکنه؟ من تنها بودم. تنها میرفتم بیرون. تنها میرفتم سینما. تنها بودم و به آدما لبخند می زدم.&...

    ادامه مطلب
  • چی میشه که یه آدم میخواد از همه دور بشه؟...

  • نیلوبلاگ

    کارهایی که دوست ندارم انجام نمیدم، مگر اینکه بخوام از دنیای آدمهای اطرافم جدا بشم... برا همینه وقتی ظرف میشورم دو سه تا همسایه اینور تر و اونور تر صدای برخورد ظرف ها رو میشنون......

    ادامه مطلب
  • کراش داشتیم وقتی کراش داشتن مد نبود...

  • نیلوبلاگ

    جدیدا بحث کراش تو دانشگاه ها خیلی رواج پیدا کرده، الان که یادم میاد میبینم منم تو پیش دبستانی کراش داشتم. یه پسر آرام و مظلوم و خجالتی. فکر کنم موهاش فر بود. اسمش رو یادم نمیاد ولی از همون اول سکوت و آرامشش جذبم کرد. من تو اکیپ دخترای شر بودم. خودم اونقدر شر نبودم ولی اکیپی بودیم واسه خودمون... بزر...

    ادامه مطلب
  • زندگی تازه

  • نیلوبلاگ

    گاهی اوقات بعضی نقص ها و خرابی ها چندان هم بد نیست. مثل خراب بودن تلویزیون خوابگاه که باعث شده من از اتاقمون بیام اتاق تلویزیون ساکن بشم. این اتفاق تجربه تازه و خوبی رو داره بهم میده و افطار و سحر رو برام مثل ناهار و شام های قبل از رمضان دیگه تنها نیستم. خوشحالم که دوستای خوبی دارم... خداروشکر رمضونتون با یکم تاخیر مبارک.....

    ادامه مطلب
  • دوست بداریم و دوست داشته بشیم

  • نیلوبلاگ

    اثر وجود خیلی ها در زندگی غیر قابل انکاره. حتی اگر از اون خیلی ها متنفر بشی و دیگه نخوای بهشون فکر کنی. یه روز برمیگردی و میبینی اگه اونا نبودن شاید زندگیت خیلی بدتر از الان بود. شاید خیلی چیزا رو نداشتی. اون موقع شاید به این فکر کنی که شاید اینقدر هم نفرت انگیز نباشن. یه خواهش: بیاین همه رو دوست داشته باشیم. قبل از اینکه یادمون بره چجوری میشه دوست داشت......

    ادامه مطلب
  • تا جایی که بتونم این خواهش رو میذارم

  • نیلوبلاگ

    میدونم با گفتن و خواهش من شاید تغییرات خیلی کمی حاصل بشه، یا اصلا فایده ای نداشته باشه، ولی وظیفه خودم دونستم که دوباره خواهش کنم : لطفا مودب باشیم....

    ادامه مطلب