خرید بک لینک
کی بود میگفت تنها بودن احساسات یه دختر رو خشک میکنه؟ 

من تنها بودم. تنها میرفتم بیرون. تنها میرفتم سینما. تنها بودم و به آدما لبخند می زدم. 

از تنهایی ناراضی بودم. ولی فقط از تنهایی ناراضی بودم. 

اتاقم رو عوض کردم. دوست هام رو عوض کردم. دورم شلوغ شد. حالا باید با اداهای مختلفشون کنار میومدم. با اخلاقای گندشون کنار میومدم. اینقدر الکی بهشون لبخند زدم که دیگه لبخندی برای غریبه ها نمونده... 

همچین حسی رو روزهای آخر راهنمایی داشتم. از یه طرف دوستام بودن. و از طرف دیگه کاملا رو مخ بودن. روزای آخر خوشحال بودم. خیلی خوشحال بودم. و بیشترین دلیلش این بود که میتونم دوستای نزدیک تری داشته باشم. آدمایی که حرف مشترک باهم داشته باشیم. حداقل این شانس برام بود. و خوش شانسی آوردم. 

الان میتونم روز آخر خوشحال باشم. ولی در کنارش خیلی چیزا رو از دست میدم. نمیتونم مثل اون موقع خوشحال باشم. 

شاید احمقانه ترین کاری که کردم دوستی با آدمایی بود که دوست دارم هر چه زودتر این دوستی رو تمومش کنم. 

فقط یکی میخواستم که وقتی میگم خوب نیستم نگه من از تو بدترم. بخواد حالم رو بهتر کنه...

الان خوب نیستم. دارم بیست و یک سالگی رو با همه وجود حس میکنم و هیچ شونه ای نیس سرمو بذارم روش و گریه کنم...

من ازش میترسم و هیچکس نمیخواد بدونه چرا... 

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 15:12

صفحه بندی