خرید بک لینک

داشتم سعی میکردم بخوابم که نمیدونم سر چه فکری به سنم فکر کردم. با جمع و منها به ۲۴ رسیدم، دیدم یه چیزی این وسط درست نیست، شروع کردم به شمردن سالهای عمرم با انگشتام. دوباره ۲۴! بعضیا میگن ۲۳ و خورده ای، ولی همون معنی رو میده!

۲۴! وقتی بچه بودم عدد خیلی بزرگی بود، ازونا که طرف کلی مستقله و کارای مختلف داره که تو زندگیش انجام بده. هیچچیزی از من شبیه ۲۴ساله ای که فکر میکردم نیست. تحت نفوذ شدید خانواده، بدون انگیزه، بدون کار، بدون تلاش، هیچی! اگه واقعا قرار باشه طبق یسری پیش بینی ها هم پیش بریم و دو سال قرنطینه باشیم، روزی که من از خونه میام بیرون ۲۶ سالمه. ینی حتی اگه قرار باشه با کسی ملاقات کنم و دست کسی رو بگیرم فکر نمیکنم دیگه بتونم باهاش کنار بیام، ینی، منظورم اینه که ۲۶ سال تنها بودن ادمو عادت میده به خودش! هر چند همین الانش هم دوست ندارم کسی رو کنارم ببینم.

داشتم فکر میکردم که اگه حس الان من اینه که اگه قرار نیست اتفاق خاصی تو زندگیم داشته باشم چرا باید دلم بخواد زنده بمونم. منظورم اینه که نه اینکه دلیل برای زندگی نداشته باشم، ولی مثل ادمی که دیگه کاری تو دنیا نداره منتظرم تا روزش برسه! فکر کن، این ۲۴ سالگیمه! اون روزی که پیرزن بشم واقعا قراره به چی فکر کنم؟

شاید همه اینا بخاطر اینه که من احمقم و دارم فکرای مزخرف میکنم و کی اهمیت میده که من چند سالمه؟ هوم؟ نمیدونم! داره میزنه به سرم...

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 15:32

صفحه بندی