خوب، اینجا چند سوال بوجود میاد:
1- آیا دوستای اونا دوستن و دوستای من برگ چغندر؟ که یک سوال در ادامه این پدیدار میشه و اون هم اینه که چرا من نمیتونم همچین دوستایی پیدا کنم؟ که فکر کنم این سوال بی ربط به سوال بعدی نباشه.
2- اونا با حالن و من باحال نیستم ؟ راستی معیار باحال بودن چیه؟ اون چیه که اونا دارن و من ندارم؟
شاید باید ریشه این موضوع رو پیدا کنم که چرا کسی برا بیرون رفتن هاش به من به عنوان یه شخص پایه نگاه نمی کنه؟ خوب من هیچ ایده ای در این باره ندارم .
خوووب ؛ فکر کنم به بن بست خوردم...
بعضی وقت ها فکر میکنم که چقدر احمقم. تو دو سال اخیر در رفتار با آدمای اطرافم خیلی محتاط شدم. ممکنه از انجام یه کار کوچیک براشون سر باز بزنم . اگر میپرسید چرا، باید بگم کاملا در واکنش به رفتار های خودشون اینجوری شدم...
فکر کنید: دوستانتون بردید به جایی که تا حالا نرفتن. حالا اگه اونا در اون محل به شما بگن برو کنار که ما عکس دوتایی بگیریم و بخوان تو توی عکس نیوفتی؛ واکنشتون چیه؟
خوب الان نمیتونید قضاوت کنید.چون من فقط میتونم از طرف خودم حرف بزنم. و شما الان فقط میتونید حرفای منو بخونید. بگذریم...
الان دیگه فرق نمیکنه مقصر کیه؟ من ارتباطم رو با آدمای اطرافم محدود میکنم و آدمای جدید رو خیلی خیلی با احتیاط وارد زندگیم میکنم . میتونم بگم اصلا اجازه ورود به هیچ کس ندادم.
خوب فکر کنم جواب سوالاتی که اول مطرح کردم خودشون پیدا شدن.
حوصله آدما رو ندارم . روزی دو سه بار موبایلم رو شارژ می کنم و لپتاپم غالبا جلوم روشنه. و کاملا میفهمم چجوری روز به شب میرسه...الانم میرم که برای بار دوم در امروز یه فیلم رو ببینم که از نظر من واقعا جذاب بود...
عیدتون مبارک و شاد باشید....
قبل از اینکه دیر بشه خودتون رو نجات بدین.....
برچسب:
نویسنده: امیر فدایی