امروز بعد از ظهر یه اتفاق خاص افتاد.
مامان داشت با داداشم حرف میزد درباره مشغله ذهنی و این چیزا و گفتم پس من که فیلم نگاه میکنم تا یکم تو ارامش باشم نباید بخاطرش سرزنش بشم. جوابی که گرفتم قابلیت ایجاد یسری ارزوی پوچ رو داشت. گفتن تو چه مشغله ذهنی ای داری؟ نه شوهری نه بچه ای! گفتم فکر میکنین همه چی شوهر و بچس؟ و در حالیکه گریم گرفته بود و اعصابم به هم ریخته بود و باید سعی میکردم خودمو جمع و جور کنم، فکر میکردم اگه همه چی این دو تا بود چقدر همه چیز اسون تر میشد. و برای اولین بار مامانم قبول کرد من الان حق دارم نگران و عصبی و خیلی چیزای دیگه باشم. چون در حال حاضر هیچی ندارم که براش خوش باشم. و وقتی امشب بابام گفت الان ذهنت آرومه، مامان گفت نه اینجوری نیست. و بالاخره یک بار توسط مامانم درک شدم!
و هیچوقت اینجوری نیست که کسی که الان مشغول هیچ کاری نیست خیلی ارومه و حالش خوبه. گاهی اوقات این ادما در حدی از خودشون متنفرن که به نزدیک ترین چیزی که باعث بشه حواسشون از خودشون پرت بشه پناه میبرن. بعضیا گیم، بعضیا فیلم و خب، هر کی روش خودشو داره.
به ادمایی که دارن تو تنهایی با خودشون کلنجار میرن، سخت نگیرین. گاهی مجبورن هدفی رو دنبال کنن که هیچ علاقه ای بهش ندارن. خب، این مورد اخری منحصرا مربوط به من بود.
شب بخیر
برچسب:
نویسنده: امیر فدایی