امروز داشتم به این فکر میکردم که بچگی هام چقدر بیکار بودم. یادمه از صبح بیدار میشدم و شروع میکردم دور خونه راه رفتن... بدون حوصله تلویزیون دیدن، بدون حوصله بیرون رفتن، بدون حوصله هیچ کاری... تنها کاری که میکردم این بود که راه برم... چند وقت بعدش شروع کردم به خیال بافی... و خدا میدونه ذهنم چقدر کمکم کرد که دیوانه نشم تو این بیکاری ها... خیلی وقتها میشد چِت میکردم رو یه دیواری، مبلی، تبلیغات تلویزیونی ای چیزی؛ ولی خودم تو خونه نبودم. تو یه دنیای دیگه چرخ میزدم. همین الانشم خیلی وقتها میشه که به کتاب زل زدم ولی خودم یه جای دیگه ام. تو یه دنیای دیگه ام...مسخرس نه؟ الان همینجوری به تمایل شدیدم به حرف زدن با بقیه غلبه کردم... با آدمای تو ذهنم حرف میزنم، نه بدل واقعیشون تو دنیای واقعی...
برچسب:
نویسنده: امیر فدایی